تبليغاتX
آخرین وسوسه

گوشی خاموش که روشن می شود اس ام اس های سرگردان از راه می رسند. انبوه زیاد نام ها ی دانش آموزانم را با نام مدرسه و محل زندگی اشان  می شناسم  مثلا سعید از سعید آباد  یا سعید از علی آباد یا سعید از نصیرآباد، آبادی هایی که فقط از پس اسم ها می آیند و لاغیر.

اس ام اس اول را می خوانم : آقا پدرم فوت کرد

با خودم فکر می کنم جز تسلیت چه کاری می توانم بکنم برای  دانش آموزی که در  تمام زندگی اش جز غم ندیده است یادم می آید  برای زنده ماندن پدرش وقتی صحبت از پول دارو های گران قیمت می کرد نتوانستم کمکی کنم از این که شماره اش را نمی توانم بگیرم خوشحال می شوم تسکین و تسلا بی فایده است

به دانش آموزی فکر می کنم که حالا پدر ندارد موبایلم زنگ می زند حق انتخاب ندارم نمی دانم چه کسی زنگ می زند صفحه گوشی درم و داغونم  شماره نمی اندازد کسی آن سوی خط می گوید آقا سعیدم و هنوز از حال و احوالش نپرسیدم که  می رود سراغ خبری که دارد : آقا احسا ن یادت هست .

 هنوز نپرسیدم کدام  احسان

 می گوید : خسرو جردی

می گویم : همان که یک سال از شما عقب تر بود

می گوید : آره همون پسری که خیلی خوب و با حال بود

هنوز تصویر چهار سال پیش را در ذهنم نساخته ام از احسان خسروجریدی  هنوز در میان صد ها دانش آموز پر از سوال و مساله این سال ها دنبال آن دانش اموز علی ابادی  کلاس دوم انسانی می گردم که نامش احسان بود

 سعید می گوید : آقا تصادف کرد با مهدی  دلیری  با هم بودن ، ما پیش مهدی بودیم امروز .

چهره مهدی سر کلاس  سوم انسانی میز اول دست چپ کلاس با سوال های همیشگی اش  فرصت فکر کردن به احسان را از من می گیرد

 می پرسم : حالشون چطوره

می گوید : مهدی  اومده خونه بد نیست

احسان؟

می گوید : متاسفانه فوت شد

دوست ندارم بیشتر بپرسم  دوست ندارم خبر بچه هایی که دوستشان دارم را بشنوم  که دارند پرپر می شوند زیر حوادث و  فشارهایی  که نقشی در آن ندارند در میان انبوه چهره ها هنوز دنبال چهره  احسان می گردم سعید رشته افکارم را پاره می کند : آقا متاسفانه میلاد بیات هم چند ماه قبل فوت شد

علاقه ای به شنیدن علت مرگ میلاد ندارم سعی می کنم  به اولین جلسه ای فکر کنم که سر کلاس این بچه ها از" زندگی بهتری که در راه هست "حرف می زدم از تغییر شرایط نابرابر و …

سعید انگار که می خواهد فضا را تلطیف کند از رسم  بد روز گار سخن می گوید و خداحافظی می کند و من می مانم و خبرهای سرگردانی که در راهند .

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 23:53 | لینک  | 

حمایت بیش از پانصد دانشجو و فعال اجتماعی و سیاسی از بیانیه جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاه زنجان در حمایت از اعتراضات دانشجویان دانشگاه زنجان

از نماد فداکاری و شجاعت، از دانشجوی دختر دانشگاه زنجان،  حمایت کنیم.

 

آن زنی که خود را خبر اول تمام رسانه ها ساخت. آن زنی که در گمنامی بر سر تمام زبان ها افتاد تا نفاق را رسوا کند، آن دختری که بجای بغض فرو خفته تمام دختران مورد تعرض، فریاد کرد و چهره واقعی مدعیان اخلاق و کرامت و مهرورزی را عیان ساخت اینک تحت تعقیب و پیگرد است.

او را به خاطر شجاعت و مقاومتش، بخاطر زن بودن و زن ماندنش  تحت تعقیب و پیگرد قرار می دهند. خبر دستگیری این دانشجو و آزادی او تحت شرایط خاص، نشان از عزم جدی کسانی دارد که می کوشند صورت مسئله را تغییر داده و جایگاه متهم و مجرم را وارونه سازند.

حرکت او بی شک راهگشا برای تمامی کسانی خواهد بود که تا به امروز مقهور تبعیض و سرکوب بوده اند. پویایی او در پیامی است که به ما می دهد: " به مناسبات ظالمانه و مبتنی بر تبعیض و استثمار تن در ندهید" و این پیام تمام دانشجویان معترض دانشگاه زنجان است به تمام کسانی که برای آزادی، برابری، دموکراسی و حقوق بشر مبارزه می کنند.

ما جمعی ازفارغ التحصیلان دانشگاه زنجان ضمن اعلام حمایت از حرکت و خیزش دانشجویان این دانشگاه در راستای احقاق کرامت دانشگاه، نسبت به عواقب برخورد با دانشجویان معترض هشدار می دهیم و خواستار آزادی بدون قید و شرط دانشجوی دختر دانشگاه زنجان هستیم و از تمام تشکل ها و نهادهای مدنی می خواهیم تمام توان  خود را برای حمایت از این دانشجوی شجاع، فداکار و آزاده به کار بندند.

جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاه زنجان- تیرماه 87

 

 

اسامی امضا کنندگان به ترتیب حروف الفبا

 

فارغ التحصیلان دانشگاه زنجان:

ابراهیم پورعزیزی،احمد مدادی، اعظم عابدي، الهام عابدی، الهام غفاری، امید مدنی، امیر معراج، امیر حسین صفری، امیر حسین علوی، امیر صفری فر، امین زینالی، جعفر ابراهیمی ازندریانی، حبیب آهکی، حجت منتظری، حسین اسپندی، حسین جعفری درگاهی، حسین رمضانی سراجاری، حمید شیخ علی زاد فرید، دانیال گرزین، داود خداکرمی، داوود عزيزيان، ذکریا احمدی بنکدار، رسول رفیعی، رضا عباسی، سمیه شیخ علی زاد  فرید، سمیه یعقوبی، سینا کیایی، سعید نعیمی، شیدا شاه محمدی، شیرین خاقانی، صغری اروجلو، علی اصغر ذوالقدر، علی بیگدلی، علی رنجی پور، غلامرضا هزاوه، فرهاد جهانیان، فرخنده رحیمی، مدد علي ولوييان، مریم خدنگ، مجتبی سرابی، مجید بی گناه میکال، مجید رحمتی، مجید کریمی، محسن خلفی، مسعود بیننده، مسعود حسینی، مصطفی عباسی، معصومه خلفی، مسعود تاکی، مسعود گلستانی، مهدی عربشاهی، مهدی وفایی، مهران گودرزیار، مهسا امینی، وحیده مولوی، هدی امینیان، یاشار حکاک پور

 

حامیان :

  آتنا میرزایی، آتیه یوسفی، آذر آریا، آذر معصوم خانی، آرام دیل مقانی، آرزو مدنی، آرش آروین، آرش تیموری،آرش ناطقی، آرش نصیری اقبالی، آرمین قهقایی، آزاده خرازی، آزاده فرامرزی ها،آمنه شیر افکن، آنت کاتوزیان، آیدا کنعانی، آینده آزاد، آیدین اخوان

 ابوالحسن معیری، ابوذر نصیری، احسان رمضانیان، احسان صفایی مقدم، احرار پاسبانیان،احمد ترابی، احمدرضا نامدار، احمد ارجمندی، احمد مطلایی، احمد نجاتی، اختر صحرارو، اختر شیر محمدی، اردلان کاردان،  استدلالی، اسماعیل جمیلی، اشکان جلیلی، افشین پاک مهر، الهام عبادتی، الناز انصاری، الناز ناطقی،  الهام مهین روستا، الهام محسنی، الهی، امانه نصر، امید کلانتری، امیر حسین شکوهی ،امیر عباس صالحی، امیرعباس لواسانی ، امیرفرشاد ابراهیمی، امیر معصومی، امیر حسین بهادری، امیر حسین گنج بخش، ایران سلطانی نوروزی، امیر محمد صالحیان،

امیر یعقوبعلی، امین احمدیان، انور میرستار ی

 

بابک مهرپور، بایرام جمشیدی، برزو شکوهمند، برزو کاظمی، برهان فولادوند، برهان میمنت، بهار خاتمی، بنیامین فشمی ، بهاره آقا محمدی، بهاره سعادتی، بهاره فامیلی، بهاره منتجبی، بهاره میرزا حسین، بهاره هدایت، بهزاد توحیدی، به گل باقری، بهناز شکاریار، بهناز مهرانی، بهمن امینی، بهنود آقا براری،بیتا ایرانی، بینا داراب زند

 

پانته آ شیرازی، پرستو الهیاری، پروانه ناطقی، پروانه وحیدمنش، پرویز قلیچ خانی، پروین اردلان، پروین ذبیحی، پرویز کاظمیان، پریزاد نیرو، پریسا احمدیان،  پریسا پناهی، پریسا کاکایی، پریسا کریمی، پریناز آل احمد،  پژهان مختاری، پوران فرخزاد، پویا حیدرزاده، پیمان آشتیانی،  پیمان لقایی

 

 

 

تیرداد لواسانی، تینا رضایی پور

جعفر حسين زاده، جلال مالک، جلوه جواهری، جواد حمیدی، جواد قاسم آبادی، جواد مالک، جمشید آیین دار، جمشید آذر نیا، جعفر حسین زاده

چیستا جهانگیری

حبیب حاج حیدری، حجت داداشی، حسام  منبري، حسام وثوقی، حسن رحیمی بیات، حسن زاهدی، حسن شریعتمداری، حسین رفیعی، حسین علوی، حسین لاجوردی، حدیث جاودانی، حمیده نظامی، حمید بی گناه میکال، حورا وکیلی

خدیجه مقدم ، خدیجه مظاهری، خیرالله لقایی، خسرو صدیقی

 

داریوش مجلسی، درسا قربانی

راحله حسینی، راحله عسگری زاده، راشین مختاری، راضیه خاتون مردای، رزگار بانه، رسول حسام پور، رضا اغنمی، رضا خراسانی، رضا سلیمانی، رضا داودی، رضا سیاوشی، رضوان مقدم، رکسانا ستایش، روزبه ذبیحیان، روزبه کریمی، رویا سلامتی، رویا محمدی والا

زهرا بی شتاب ، زهرا داوری، زهرا نبی، زهرا واله، زهره اسدپور،  زیبا عنادی، زری شیرازی،  زری قدمگاهی، زهره واله،  زینب پیغمبر زاده،  زینب نعمت زاده،

 

ژیلا ابراهیمی ، ژیلا بشیری

ساچلی افلاکی ، سارا جباری برجسته، سارا رحما ندوست،  سارا سرابی، سارا معظمیان، سارا موسوی خویینی ها،  ساره ابراهیمی، ساسان دانش، ساقی لقایی، سالار موسویان، سامان رسول پور، ساناز دریانی، ساناز محسن پور، ساناز میراوغلو، سپیده خواجویی، ستاره نامدار، ستی شریف زاده، سحر حیدی فرد، سحر روان، سحر موسوی نسب،سجاد ابراهیمی،  سعید حبیبی، سعید شیرازی، سعید عماری، سعید کلانکی، سعیده شادابی سعیده غلامی، سمانه شیخ علی زاد فرید، سمانه عابدینی، سمیرا افخمی علیشاه، سودابه اردوان،  سودابه راسخ قاضیانی،سوسن طهماسبی،  سولماز احمری، سولماز خیاطی، سونا قلی زاده، سونیا غفاری، سهیلا شقفی، سیامک اردلان، سیامک طاهری، سیامک فرید، سیاوش خدایی، سیاوش شاهنده،  سیاوش فرجی، سیاوش کوهرنگ، سید سکینه حبیب زاده، سید شیرازی، سیمین وخشوپور

 

شادی حامدی آزاد، شادی صدر، شاهد شاملو، شبنم اسماعیل زاده، شعله ایرانی، شقایق کمالی،شکوفه منتظری،شهاب الدین شیخی، شهاب میرزایی، شهرام لقایی،شهرام میرصادقی،شهرزاد یزدانپور،شهره موحدی،شهلا آریا ،شهلا نوری،شهناز غلامی،شهین قوامی،شیرین مومنی،شیدا کامرانی،شیوا نظرآهاری

صابر صادقی ،صبا قادرافشان،صبا نظر آهاری،صدف ابراهیمی،صمد ابراهیمی

طاهره خرم، طاهره لاجوردی،طاهره سعادتی

عادله رضایی،عباس اردکانی،عباس محمدی،عبدالکریم صفاری نژاد،عطیه حجاریان،عطیه وحید منش،عظمت عفتی،علی افشاری،علی بستانی،علی بیرام زاده،علی پور نقوی،علی تولایی،علی شیخ عطار،علي صمد،علی طایفی،علی محمودی خواه،علی مختاری،علي معظمي،علی شجاعی،علی نیک خواه،علیرضا خامسیان،علیرضا صرافی،علیرضا ناصری،

 غزل رستم زاده، غزال محسن پور، غلامرضا بختیار ، غلامرضا صادقی ، غلامعباس تیموری

فاخته زمانی، فاطمه شیرازی، کبری شیرازی،  لاله شیر محمدی ، فاطمه طهرانی، فاطمه پیغمبرزاده، فاطمه تهرانی، فخری نامی،

 فراز یکیتا، فرانک خزایی، فرانک فرید، فربد توکلی، فرحناز فر، فرزانه ایل بیگی، فرشاد نجم، فرشاد عباسپور، فرشته شیرازی، فرود سیاوش پور، فروغ سمیع نیا، فرناز اردبیلی، فرناز راجی، فرناز کمالی، فرناز فرضی، فرنوش تهرانی، ،فرنوش عامری، فریبا بایرامی، فریبا داودی مهاجر، فریبرز کاظمی،  فرید چاوشی، فرید شیرازی، فرهاد نیری، فرح امیرارجمند، فرید عبدان کندری

 قاسم میر جباری، قدسی سرمست

 كاوه احمدي، کاوه رضایی، کاوه رضائی شیراز، کاوه قاسمی کرمانشاهی، کمال لواسانی ، کاوه مظفری، کبری کریمی، کورش گلنام،  کوهیارگودرزی، کیوان مهجور،

 گیتی پورفاضل

لادن دادمان ، لیلا بارز، لیلا پرنیان ، لیلا رفیعی ، لیلا طاهری، لیلا محمدی

 ماژان قوکاسیان، مازیار نانبده،  مازیار سمیعی، مازیار مهرپور، ماشاءالله عباس زاده، ماندانا ضرابی، مجتبی رزمی، محسن چاووشیان، محسن رستمی، محسن میرهاشمی، محمد بهشتی، محمد حسیبی، محمد رضا رضوی، محمد رضوانی، محمد رفیعی، محمد صادقی، محمد غزنویان، محمد مهدی ناهیدی، محمود دستمالچی، محمد کاظم متولی، محمد مهدی حبیبی، محمود کاشانی راد، مرتضی کامرانیان، مریم افشار، مریم افشاری، محبوبه اصغری، محترم مهرجویی، محتشم کاظمی دینان،  مریم امدادی، مهران انصاری، مریم خسروشاهی، مریم شیرازی ، مهران آریا ، مهرنوش بهبودی، مهنام آریا، مریم حسین خواه، مریم رضایی، مریم عطا خرمی، مریم قالیچی ها، مریم کلانتریان، مریم زندی، مریم فولادوند، مریم مالک، مریم محتشمیان، مریم ملک زاده، مریم ناهیدی، مریم یاسمین، مریم یوسفی، مژگان ثروتی، مسعود پارسایی، مسعود مجیری، مسعود ملیح، معصومه صدوق پور، معصومه لقمانی،ملوک عزیز زاده، منوچهر شفائی، منوچهر فرید، منیره کاظمی، مونا عاملی، مهتا صالحی، مهدی افشار نیک، مهدی حیدری، مهدی لاریجانی،  مهران کاظم پور  ، مهران براتی، مهرداد بزرگ، مهرداد درویش پور ، مهرداد مشایخی، مهرشاد ابراهیمی، مهرشاد دهقان، مهرناز خزایی، مهرنوش اعتمادی، مهسا برزو ، مهسا مقدس، مهستی ابراهیمی، مهناز خزایی، میترا بیگدلی، میلاد فدایی اصل، مینا صدیقی

نادره عطاء اللهی، نادی ایوبی، نازلی فرخی، نازی اسکویی،  نازی خلیلیان، نازیلا شکوف، ناصر یغمایی، ناهید اسلامیان، ناهید عبدالهی راد،  ناهید کشاورز، نوید محبی، ناصر فرخ، ناصر منصوری، ناصر نیچالانی، ناهید برادران عطار،  ناهید میرحاج، نرگس خسروی، نرگس کشاورزنیا، نسیم سرابندی، نسرین بصیری، نسرین ناطقی، نشمیل احمدپور، نصور نقی پور، نفیسه آزاد،  نگار محسنی، نگار محمدی، نوشین احمدی خراسانی، نوشین جعفری، نوشین خاکی، نوشین شاهرخی، نوشین کشاورزنیا، نوید نوری فر، نیکزاد زنگنه، نیلوفر گلکار، نیلوفر مهدیان، نیما بارز

واحید قراباغلی

هانیه ابوطالبی، هانیه سلیمی، هایده تابش، هایده قهرمانی، هایده برزگر ، هایده بصیری ، هژیر پلاسچی،هدی کیانی راد،  هلیا شاهمیری، هما قاسمی فرد، هما کاویانی، هوشنگ پاک پور،

یاسر شاه ویسی، یاشار گرمستانی، یلدا خدایاری، یاسمن دادور

 

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 1:27 | لینک  | 

مادر می گوید : شیطان گفت کی خوابه کی بیداره؟ و صدایی آمد همه خوابند اما بیسِجیک بیداره.

می گویم : مادر اگر بیسجیک بیداره پس چرا شیطان همه رو گول زد ؟ راستی آل از بیسجیک نمی ترسید آقاجون می گفت جد پدری ما با یک سنجاق آل رو طلسم کرده ، ما تا شش نسل از دست آل در امانیم یعنی حتی نوه من هم از دست آل در امانه مگه نه مادر؟

مادر می خندد و می گوید : از دست آل آره ، ولی از دست شیطان نه .

می گویم : مادر اگر جد پدری ما بود شیطان از او می ترسید.

مادر سگرمه هایش در هم می رود و می گوید : وقتی بیسِجیک  نمی تونه کاری کنه از دست جد پدری هم کاری ساخته نیست. شیطان از آل بدتر چون ظاهر فریبنده ای داره.

می گویم : یعنی چه شکلیه ؟ من همش فکر می کنم آل یک زنه که سفید سفید ، و چشم هاش گودی خاصی داره ، یه جورایی تو رفته است .

مادر می گوید : احتمالا شیطان به شکل یه مرد باشه با عصایی بزرگ و بالاپوشی که وقتی  راه می ره زمین رو جارو می کنه ، کمی قوز کرده است ولی وقتی عربده می کشه و با مشت می کوبه توی سینه اش قدش دو برابر می شه  سرش رو که بالا می گیره تفاوت دو تا دندونش رو می شه از سایر دندوناش فهمید همیشه خون آلوده .

اصلن نمی ترسم از تصویری که مادر برایم ترسیم کرده است آنقدر با این تصویر ذهنم عجین شده است که ادامه می دهم : ای کاش وقتی شیطان نقاب به چهره داره  می شد شناختش .

بعد با حرکت دستانم انگار که نقاب از چهره شیطان کشیده ام در فضای ذهنی خودم شیطان را به زیر پا می کشم  و ظفرمند فریاد می کشم: های مردم این همان شیطان است که زندگی شما را تباه کرد و آسایش را  از شما گرفت.

مادر هیجان زده می شود و اشک در چشمانش حلقه می زند در ذهن کودکانه ام کلافه شده ام از قصه ای که پایان ندارد می ترسم بخوابم و خواب ببینم که شیطان به شکل آدم های دور و برم در آمده است. ولی من باید در کنار مادر بمانم  او همیشه  می گوید : وقتی پدر رفت  ایمان داشت که شیطان را از پا در می اورد  حالا که او نیست تو باید یاد بگیری که با شیطان بجنگی.

حرف های مادر که به اینجا می رسد به مادر می گویم : خانم معلم می گوید مادرهایی  که قصه ترسناک برای بچه ها تعریف می کنند از اصول تربیتی چیزی نمی دانند.

مادر می خندد و میگوید : به خانم بگو مادرم می گوید شما خیلی پاستوریزه اید خانم.

 

پ.ن : بیسِجیک اسم قهرمان رویاهای کودکی من بود که وقتی از کسی کاری ساخته نبود سر و کله اش پیدا می شد واقعیت اینه که نمی دونم اصلا معنی داره یا نه.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 11:27 | لینک  | 

می نویسم می توانی .... باشی و توی ذهنم خط می کشم جای خالی را . می خوانم آن ... و گم می کنم در میان اصوات جای خالی را . مطمئن هستم که نخواهم دید... پس تار می کنم جای خالی را . تمام تمرکز خود را می گذارم روی حس شنوایی ام و می شنوم صدای ....

 

 حالا آمده ای نزدیک تر، انقدر که نمی شود انکارت کرد و نمی شود توصیفت کرد .  با چشمان بسته و گوش هایی که نمی شنوند و زبانی که بند آمده در میان واژه ها دنبالت می گردم.  با نوک سر انگشتانم واژه ها را لمس می کنم ، ای کاش واژه ها ی توی کتاب ها برجسته بودند تا در غیاب چشمانم می خواندم این خط را . ولی روی جلد تک تک این کتاب ها چنان عمیق نوشته ای  که از فرو رفتگی کتاب می خوانم:

 

ما به موقع ترین ابرهای آسمانیم

               اگر تیر بارانمان کنند

                                       می باریم

                                                 و

                                                می مانیم.

 

و حس دستانم واژه ها را دنبال می کنند تا رگ های درون سینه ام.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 14:6 | لینک  | 

 

 دنیای وب و جهان مجازی قانون مندی خاص خود را دارد هر کس که به نوعی به این قانون مندی ها توجه نکند گویی در دنیای واقعی هم دچار مشکل می شود. یکی از این قانونمندی ها نحوه تعامل با دوستان و حتی غریبه ها است . اینجا هم باید مراقب رفتار و کردار و گفتار بود تا نه دوستان را رنجاند و نه تازه واردها و آشناهای جدید را فراری داد .کسانی که به هر نحو از  وب  شما دیدن می کنند وبرای شما پیام می گذارند و احوال پرسی می کنند و نقدی می نویسند منتظر واکنش از شما هستند و اگر پاسخ در خور را نگیرند این تعامل مسیر درست راطی نمی کند .

 

در میان وب نویس ها ، برخی عادت دارند با وسواس تمام به هر نظر پاسخی در خور و شایسته دهند تا جایی که قسمت نظرات آنان تبدیل به محلی برای یک مناظره و گفتگو می شود. برخی نیز تنها به صورت موردی پاسخ می دهند و دسته ای هم اصولا به کامنت ها پاسخی نمی دهند.

 

من جز دسته سوم هستم که کمتر پاسخ کامنت ها را می دهم  و این باعث می شود که در مواردی انتظار دوستان و بازدید کنندگان را برآورده نسازم  البته به تک تک کسانی که برایم پیغام می گذارند سر می زنم اما در گذاشتن پیام کاهلی می کنم . در برخی موارد هم جوابی و پیامی شایسته برای دوستان نمی یابم . اما علت این همه سستی عدم اهمیت به نوشته های عزیزان نیست بلکه از عامل زمان تا شرایط  در عدم این پاسخگویی سهیم هستند.

 

این پست عذر خواهی از تمام عزیزانی است که تا به حال منتظر پاسخ های من بودند و پوزش از تمام کسانی است که احتمالا برایم پست خواهند گذاشت ولی من همچنان قادر به پاسخ آنها نخواهم بود.

 

پ.ن : این پست را بخاطر کامنت یکی از دوستان که جوابی برایش ننوشته بودم نوشتم چون فکر می کرد من نظرات را نمی خوانم و به آنها اهمیت نمی دهم این  مساله داشت در تعامل ما در دنیای واقعی تاثیر منفی می گذاشت . با نوشتن این پست  امیدوارم به بسیاری از سوء تفاهم ها  جواب داده باشم .

ما در دنیای واقعی به یاد تمام دوستان هستیم . پایدار باشید.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 19:36 | لینک  | 

نمی دانم دندانهایت را کجا گذاشته بودی که از من پی اشان را می گرفتی . اصلا دوست نداشتم قیافه ات را اینطوری ببینم چرا اینقدر تکیده و پیر شدی ؟ مگر چند سال سن داری رفیق دردهای تنهایی؟

 

می نشینی روی صندلی،  دکتر می گوید : با دست چشم راستت را بگیر.  می آیم به کمکت دکتر اشاره می کند که نیازی به کمک نداری،  تمام جهت ها را  درست می گویی مثل تمام جهت هایی که در تاریکی مطلق زندگی به درست سپری کردی،  من خوشحال می شوم دکتر نسخه ای برای نوشتن دردهایت ندارد ، من می گویم : دیدی! چیزی نبود . و تو بی درنگ با همان فارسی دست و پا شکسته که از کلاس های سواد آموزی یاد گرفته ای می پرسی : آخر چرا همه چیز را تار می بینم ؟

 

با خودم فکر می کنم این دکتر شاید بتواند درباره درد چشمانت از کم سویی و آب مروارید چیزی بفهمد ولی هرگز قادر نیست این سیاهی و تیرگی را درمان کند ، مگر آدم هایی که دور و برت بودند هرگز فهمیدند درون قلبت چه می گذرد راستی چند بار از دردهایت برای یک نفر حرف زدی ؟ من فقط یک بار اتفاقی شنیدم آن لحظه که گفته بودی : "کاش خواب می ماندی مادر". من چنان منقلب شدم که هرگز جرات نکردم شریک دردهایت باشم . همان یک لحظه هم نگاهت چنان سنگین بود  که مرا وادار سکوت کرد .

 

حالا از راه می رسند یک یک آن دلتنگی ها و دردها . نه بغض چاره ساز است و نه فراموشی ضامن کاهش درد. رفیق دلتنگی های دیروز! خاطرات فردا بدون تو سخت رقم می خورند.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 15:15 | لینک 

می نویسم اگر فردا بیایی ... و فردا را خط می زنم. آخر نشسته ای میان تمام رنگ ها ، همین جا مقابل دیدگانم در برابر سرخی و صورتی شمعدانی ها.

می گویم اگر فردا ببارد ... هنوز به پایان جمله نرسیده ام که شمعدانی ها از ترنمت عطرآگین می شوند دستانم به دنبال بهار از نرده های تراس عبور می کند...

می گویم اگر هم  نباری ... هنوز ترنمت پایان نگرفته که از پس ابرها سرک می کشی حالا دیگر ماه هم نیستی " آفتاب نیمه شبی " ...

هنوز در سرخی کوکبی ات خیره شده ام و به شعر فروغ می اندیشم و به دستان کوچک  وباریکش که روی ناخن هایش  گل کوکب دارد ، که صدایت می پیچد توی تمام شمعدانی ها و می رقصانی همه گل ها را ،وقتی که می خوانی :

 

می شناسمت آری، تاختن در آزادی است      

 آنچه می دهد تسکین روح بی قرارت را

 

 

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 20:9 | لینک  | 

یک حس نوستالژیِ خاصی نسبت به بهار دارم بهار 83 را وقتی شروع کردم که رضا ندیمی فر به من قول داد رفیق روزگار دلتنگی من باشد اما پاییز که رسید رضا هم رفت یک روز به گلاب دره رفت و دیگر برنگشت. بهار 84 وقتی رسید پر از قصه و دلتنگی رضا  بود اما مگر زندگی چیزی جز مبارزه است؟ بهار 85 را در بیمارستان سپری کردم تا برای بهار 86  آماده شوم بهاری مادر هم  رفت

اما پاییز 86 از جنس دیگری بود تدریس ناخواسته در سعید آباد دریچه جدیدی به روی زندگی من گشود تمام چیزهایی که در کتاب ها و در تئوری خوانده و شنیده بودم در مقابل واقعیت های که می دیدم رنگ باخت زیستن با دانش آموزان قسمت عمده زندگی من شد نامه نگاری های ما با هم ، به یک باره تمام کودکی من را زنده کرد این شد که زمستان هم با بچه ها صحبت بهار می کردیم  و من بعد زنگ ریاضی  قرار کلیبر و قلعه بابک می گذاشتم با فرزندان آذربایجان که به اجبار و به خاطر کار دستمزدی  پدر در حاشیه تهران ساکن شده اند.

الان هم دارم چهره های آنها را در بهار 87 ترسیم می کنم وقتی که  از در کلاس  وارد می شوند و می گویند آقا بایرامیز مبارک.

بهاران بر همه مبارک

 

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 12:2 | لینک  | 

می گویم :بگذار دستهایت را بگیرم

می گویی: می توانم.

سی سال است که هیچ جمله منفی از تو نشینده ام نه کمای چهار  ساله پدر خسته ات کرد نه قد کشیدن ما در میان آن همه درد و رنج وسیاهی.

می گویم:باید سوار ویلچر شوی

می گویی : راه می روم مگر طولانی است ؟

فاصله تختت تا اتاق عمل هر چقدر هم که طولانی باشد به فاصله روز هایی نمی رسد که گوش می سپردی به رادیو تا خبری از بمباران و تلفات مریوان و سردشت بگیری .

می گویم : می دانم که می توانی اما بهتر است با ویلچر برویم .

 و حالا از اینکه یک نفر دارد به تو کمک می کند ناراحتی در تمام زندگی به هیچ کس تکیه نکردی نه پدر نه مادر نه همسر نه فرزند ، یعنی هیچ کدام از این ها نبودند اگر هم بودند برایشان تکیه گاهی بودی، سرم را پایین می آورم تا بشنوم صدایت را که می گویی من حتما خوب می شوم تا با تو زمزمه کنم حتما خوب می شوی . بعد سرت را بچرخانی سمت مریم و بگویی نه حاج خانم؟تا او که آرزو داشت تو به جایش حاج خانم می شدی گریه اش را پنهان  کند و بگوید حتما خوب می شوی. حالا دیگر من نمی توانم با تو بیایم باید منتظرت بمانم تا برگردی شاید روزهای خوشی را داشته باشیم . تو برمی گردی و با آن کلاه صورتی که سر تراشیده ات را در زیرش پنهان کرده ای به چشمانم خیره می شوی و من در نگاهت می خوانم من خوب می شوم

می گویم:پشت همین در می ایستم تا بیایی بعد که خوب شدی  می فرستمت مکه . با سر تایید می کنی .

میگویم: عروسی می کنم ، خنده ات می گیرد فکر می کنی باز دارم از تو زمان می گیرم  خودم هم خنده ام می گیرد و توی بغضم گم می شود .

ولی هرگز نتوانستم پشت آن در بیشتر از 20 دقیقه بمانم تنها در شلوغی خیابان انقلاب می توانستم خودم را برای 6 ساعت گم و گور کنم تا وقتی که دکترت را می بینم به من دروغ بگوید : عمل بسیار موفقی بود

ولی انگار تصمیم گرفته ای بجنگی پدر 4 سال با بیماری جنگید و تو 3 ماه.چون تو با زندگی 50 سال جنگیده بودی  چون تو یک زن بودی. و همین نوشتن سنگ قبرت را برایم دشوار می کرد مادر خوب من.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 12:14 | لینک  | 

باید چیزی بنویسم که از جنس دلتنگی نباشد با خودم فکر می کنم ای کاش می توانستم قصه خوارزم را تمام کنم. ای کاش! زیبا وسط قصه سر وکله اش پیدا نمی شد ای کاش! مرا مجبور به گریستن نمی کرد تمام قوت این داستان در شخصیت هایش بود افرادی که یکدیگر را نمی شناختند. به خودم می گویم تو کدام قصه را تمام کردی که این یکی را تمام کنی زیبا می گوید این قصه نیست این یک حقیقت ناب است و ربطی هم به تخیل تو ندارد . از اینکه همه جا با خودم باید یدکش بکشم خسته شده ام من فقط داشتم یک قصه را توی جند قسمت می نوشتم یک دفعه دستم برای همه رو شد شخصیت های داستانم  همان سیری را طی کردند که می ترسیدم ، آنها تباه شدند تباه! حالا من مانده ام این همه شخصیت های عجیب و غریب  که نسبت به آنها احساس مسولیت می کنم نمی دانم خوارزم از کجا پیدا شد ولی می دانم الان مستاصل است با خودم می گویم هیچ ژانر ادبی به صورت کامل نمی تواند آینه تمام نمایی از حقیقت باشد.

دوستی می گوید چرا قصه هایت را برای همه تعریف می کنی زیبا می پرد وسط حرفش و می گوید این قصه نیست روایت غصه هاست. بعضی موقع از اینکه ظرف تخیلم با حقیقت منطبق می شود لجم می گیرد اینکه شخصیت هایی که درباره آنها می نویسم ممکن است وجود داشته باشند نگرانم می کند می ترسم از این همه نوشته که واقعیت داشته باشند. به همان اندازه که زیبا آزارم می دهد خوارزم منبع آرامش است احساس می کنم با او می شود خیلی مسیرها را طی کرد چون وقتی روی برجی می ایستد نگاهش تا افق های دور دست می رود همانجا که چشم من خسته می شود و به خواب می رود

 

پ.ن: این پست هیچ ربطی به پست های قبلی ندارد!

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 14:15 | لینک  |